بازگشت به لیست نوشته‌ها

روزی تا خرخره عاشق بودم...

۳۰ تیر ۱۴۰۴
روزی تا خرخره عاشق بودم تا فرق سرم دیوانه‌وار انگار عشق را قاطی خونم کرده بودند حالا اما… حالا حوصله‌ی دوست داشتن خودم را هم ندارم نه برای کسی دلتنگ می‌شوم نه برای خودم صبح که بیدار می‌شوم نگاهم به سقف می‌افتد و می‌گویم ایکاش هنوز خواب بودم برای اینکه مجبور نباشم با خودم حرف بزنم ادمها رو ببینم جواب سلامشان را بدهم تماسشون رو پاسخگو باشم آدمی که تا فرق سر عشق داشت عشق به زندگی عشق به آدمها عشق به خوبی عشق به لبخند کاشتن روی لبه‌ای بسته عشق به هوای بد عشق به هوای خوب حالا حتی نمی‌تواند به خود در آینه بگوید خوبی؟؟!!! عجیب است، نه؟ همان دست‌هایی که روزی تا خرخره پر از عشق بود، حالا انگشتانش جمع شده اند تا مشتش را محکم به خود به آینه به دیوار بکوباند یادم می‌آید آن موقع ها… حتی تنهایی‌ام را دوست داشتم الآن تنهایی‌ام شده یک اتاق خالی که درش را کسی نبسته ولی کسی هم وارد نمی‌شود جز سایه های که از تاریکی اتاقم هم تاریکترند خودم از دست خودم خسته‌ام این حجم از بی‌حوصلگی به آدم… این هم یک جور عشق است؟ عشق به نبودن؟ نمی‌دانم فقط می‌دانم روزی تا خرخره عاشق بودم امروز حتی به اندازه‌ی یک بغل کردن خودم حوصله ندارم ✍️ مهدی رحیمیان | نویسنده در رامسر (سخت‌سر)