بزرگترین اشتباه ما...
۲۸ تیر ۱۴۰۴
بزرگترین اشتباه ما این بود که گمان می کردیم انسانها ناگهان از هم دور می شوند
نه...
فاصله ابتدا در واژه ها آغاز می شود
در درودهایی که کوتاه تر می شوند
در سکوت هایی که طولانی تر
در نگاه هایی که دیگر چیزی را جست و جو نمی کنند
بعد
یک روز به خودت می آیی و میبینی آنقدر از هم دور شدهاید که حتی اگر هر دو یک نام را صدا بزنید صدایتان به هم نمی رسد
هیچ چراغی تا ابد با سوختن خودش روشن نمی ماند
روزی می رسد که دیگر چیزی برای بخشیدن ندارد
نه نوری، نه گرمایی، نه حتی دودی..
فقط سکوتی باقی می ماند که بوی موم سوخته می دهد
گاهی از خودم می پرسم اگر دوباره به آغاز برگردم باز هم همان راه را انتخاب میکنم؟
راستش پاسخش را نمی دانم
زیرا هرچند پایانش ویرانی بود اما در میان آن ویرانی، لحظههایی وجود داشت که اگر تمام جهان را به من میدادند باز هم حاضر نبودم آنها را با چیزی عوض کنم
شاید همین است راز عشق
اینکه حتی وقتی همه چیز را از تو میگیرد باز هم نمیتوانی وجودش را انکار کنی
آدم از عشق پشیمان نمیشود
اما از اعتمادی که بی پناه خرج کرد چرا
از سکوتی که به جای حقیقت نشست چرا
از حرفهایی که باید گفته میشد و نشد چرا
و اکنون
در این سوی سالها دیگر آرزو نمیکنم کسی به گذشته برگردد
گذشته جای زندگی نیست!!
فقط گاهی دلم میخواهد نسخهای از خودم را ببینم که هنوز باور داشت دل آدمها پناهگاه است
نه میدان جنگ
اگر مرا را جایی دیدی نگو چه بر سرم خواهد آمد
بگذار همچنان با همان قلب بی دفاع به جهان درود بفرستم
دنیا
دیر یا زود
خودش همه چیز را به من خواهد آموخت
✍️ مهدی رحیمیان | نویسنده در رامسر (سختسر)