بازگشت به لیست نوشته‌ها

آن فاجعه‌ی مهربان لعنتی

۲۰ تیر ۱۴۰۴
آن فاجعه‌ی مهربان لعنتی نه می‌گذارد فراموش کنم نه اجازه می‌دهد تمام کنم تمام شب ها ذهنم مثل یک نوار قدیمی همان لحظه ها را پخش می‌کند کلمه‌ هایی که نباید می‌ گفتی سکوت‌ هایی که نباید می‌کردم و آن لبخندت که درست وقتی دلم را می‌دراندی روی لبانت می‌نشست من در تکرار مردم در بازپخش بیرحمانه‌ی تمام اشتباه‌ها و همه ی دوست‌داشتن‌ ها که هیچوقت به نجات نینجامید آیا تو واقعاً نمی‌فهمیدی؟ یا من بیش از حد در خودم غرق شده بودم که نتوانستم نشانه‌ها را ببینم؟ آدم‌ها گاهی با ما می‌مانند نه از سر عشق که از سر ترس از سر عادت یا صرفاً به خاطر ناتوانی‌ شان در ترک کردن آنچه روزی برایشان معنا داشت اما من در دل همان تکرار فهمیدم که هر دوستت دارم می‌تواند نوعی شکنجه باشد اگر از دهان کسی بیرون بیاید که نمی‌خواهد حقیقتت را ببیند ✍️ مهدی رحیمیان | نویسنده در رامسر (سخت‌سر)