بازگشت به لیست نوشته‌ها

حال دلم خوب نیست

۱۵ تیر ۱۴۰۴
حال دلم خوب نیست نه از آن حال‌ هایی که با یک فنجان چای یا لبخند کسی خوب می‌شود خشم در رگ‌هایم می‌دود تنفر مثل زهر آرام در جانم می‌نشیند چشمانم خیس از بغضی کهنه و دلم... دلم زخمی ست که هنوز خون تازه می‌ریزد حافظه دشمن بی‌رحم شب های من است هر شب تمام صحنه‌ها را دوباره زنده می‌کند با همان وضوح همان درد می‌خواهم بروم کوچ کنم به جایی که هیچکس مرا نشناسد هیچکس نتواند پیدایم کند اما مسئولم... در برابر آنهایی که دوستشان دارم مسئولم فراموشی برایم آسان نیست مثل دیگران نمی‌توانم بگویم بیخیال نمی‌توانم ذهنم را خاموش کنم نمی توانم وانمود کنم که اشتباه می‌کردم زیرا هر بار که تلاش می‌کنم تکرار می آید تکرار همان درد همان زخم همان تنهایی تکرار مزخرفترین واژه برای فراموش نکردن است و حالا... از این دنیا حالم به هم می‌خورد ✍️ مهدی رحیمیان | نویسنده در رامسر (سخت‌سر)